یکسال شد

نمی خوام غم نامه باشه نوشته هام ولی چه کنم که گاهی نا خواسته ست این غم های سنگین.سال پیش با عجله کار های اسباب کشی رو تموم نکرده رفتم ایران به دو دلیل یکی عقد یکی از عزیزانم و دیگری حال بد عزیز دیگرم. دایی خوبم ....نمی تونم زیاد بنویسم چون از به یاد آوردنش زجر میکشم از دردی که در سکوت کشید .آدم ساکت و بی ادعا و صبوری که با اون مریضی بزرگ دست و پنجه نرم کرد و مثل تمام طول زندگیش مرگش هم بی سر و صدا بود نه اجازه داد از بیماریش با کسی صحبت کنیم نه اجازه داد بعد از مرگش پرده بزنیم نه حتی حاضر شد روز های آخر رو در کنار ما باشه و توی خونه خودش تنها بود چقدر ازش خواهش کردیم تا راضی شد یه پرستار شب ها بیاد پیشش اما دیر شده بود شب آخرش رو هم در تنهایی .....نه زنی نه فرزندی ...نه سری نه صدایی ...اون وقتی که خبرشو شنیدم حالم اونقدر بد شد که عوض اینکه من به داد مادرم برسم اون آب داد دستم داشتم آمبولانس ردیف میکردم ..اما دیر بود اصلا از اولش هم دیر بود ..چقدر سخته اعضای خونواده ات انگشت شمار باشن . چقدر سخت بود نمی دونستم به بچه برسم ؟به مادرم؟ به دایی نحیفم؟ به خاله؟؟تنهایی از پسش بر نیومدم چقدر سخته دست تنها بودن...و حالا یک ساله که اینجا به جای فرزند نداشته اش براش سوگوارم .یادش گرامی 

/ 1 نظر / 27 بازدید
مه سو

یادش گرامی باد.......خدایش بیامرزاد....