دلتنگی

به نام پدر... /

به زبان دخترانی که از ارتفاع قاب عکس پدر، باران می گیرند....

جان تمام نازهای نکشیده ام، به لب می رسد ودل می گیرد
...در گیر و دار بغض های دخترانه ام که حالا با جای خالی کسی روی هم ریخته که سایه اش را بالای سرم،
همیشه به رخ آرزوهای محالم می کشید..

تو نیستی، بی آنکه حواست باشد
این آغوش ها اعتبار کافی برای سانسور بغض های خفه شده گلویم را ندارند..
که نعش خستگی هایم جز بازوان تو با هیچ کس حرف مشترک نداشت..// نخواهد داشت

نه تو از یاد نمی روی نه این جای خالی ات، که زوق زوق می کند
زیر پوست بی کسی هایم.. و نه هیچ چیز دیگر نمی تواند نبود تو را به من ثابت کند حتی حسرت کشیدن های اطلسی های کنار پنجره
که در آرزوی عوض شدن خاک گلدان،چشم به راه تو.... خشک شدند..

گاهی به خواب هایم سری بزن..باور کن این بغض ها که از سو تفاهم های نبودن تودر دلم رزرو شده اند..، به جای خاک خوردن از سر نشکستن
آغوش پدری را می خواهند.. که سلام روزهای خوب را همیشه به من می رساند

/ 0 نظر / 12 بازدید